تبليغاتX
๑۩۞۩๑عــشـق سوخـته ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑عــشـق سوخـته ๑۩۞۩๑

...:::...به وبلاگ خودت خوش آمدی عزیزم ولی اگه نظر بدی بیشتر با هم آشنا میشیم پس حتما نظر بده ..:::..

تنهایی!!!

سلام به همگي تقديم به درد کشيده هاي عشق


قبولش کن که ديگه تنها شدي

کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي

بهونه نداري بيدار بموني

بگي عاشقي بي اون خواب نداري

توي اين جهان بايد تنها باشي

هميشه کنجه اتاقت بميري

ديگه رفته اون روزاي عاشقي

که واسش شعر بگيو اشک بريزي

به خدا من ميدونم دوسش داري

ولي قسمت نبوده با هم باشين

فراموش کن عشقتو تا بتوني

دوباره شعر بگيو زنده باشي

خيلي سخته که ازش دل بکني

فراموش کني واسش شعر نخوني

ولي چاره اي نمونده ميدوني

بهترين کاره که تنهاش بذاري

تا ببينه بي وفايي يعني چي

دوريو صبرو جدايي يعني چي

اگه تنها شدي اون بالا يکي

هميشه يادته تا تنها نشي...


اینو یادتون بمونه که ==>..........تنهایی مرامه عشقه..........<==
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 8:23  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

به نام او که عشق را در تقدير من قرار داد...

به نام او که عشق را در تقدير من قرار داد.

به خدا التماس کردم تا چرخ روزگار را بر وفق مراد تو بچرخاند ، تا الهه عشق از حمايت ما روي برنگرداند. من درياو ستاره، آسمان و زمين را به حرمت شکوه عشق تو تقديس مي کنم . مرا مي خواستي تا پيش مردم تو را الهام بخش خويش خوانم ، من تو را به خلوت خدايي خيال خود بهترين بهترين من خطاب مي کنم. دلم مي خواست باورم کني ، اما نشد . گفتم دوستت دارم باور نکردي. در اين شبهاي پر از سکوت ، در اين روزهاي گرم و طاقت فرسا تنهايم نگذار. کاش مي دانستي که با من چه کردي ، کاش مي دانستي که صداي گرم تو چگونه مرا آرام مي کند. کاش مي دانستي که نگاه مهربانت چگونه دلم را به آتش مي کشد. کاش مي دانستي که طنين دلنواز صدايت چگونه مرا مسحور خويش مي کند، کاش مي دانستي.......... دلم مي خواهد در اين شب با اين سکوت سخت با مهتاب چشمانت حرف يزنم. دلم مي خواهد آسمان با تمام ستارگانش با من همراه شوند تا عشق تو را در تمام زمين با نفس بادها جار بزنم. کاش مي دانستي که چقدر.................... کاش...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:11  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

سالها میگذرد!!!

سلام

سلامی به درازای همین چند وقتی که نبودم انشاالله که منو فراموش نکردید .

ولی من شما هارو فراموش نکردم .

من از امروز دوباره به کاره خودم ادامه خواهم داد.


سالها ميگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي

تو نميدانستي

تو نمي فهميدي

كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن

رفتي و از دل من روشنايي ها رفت

ليك بعد از ان شب

هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد

بر غمم مي افزود

جاي خالي تو را ميديدم

مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم

به وفاي دل تو

و به خوش باوري اين دل بيچاره خود

ناگهان ياد تو مي افتادم

باز مي لرزيدم

گريه سر مي دادم

خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي

تا سر انجام شبي سرد و بلند

اشك چشمان سياهم خشكيد

آتش عشق تو خا كستر شد

ياد تو در دل من پرپر شد

اندكي بعد گذشت

اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است

قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را مي جويم

حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب

كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد

تو چه آسان گفتي دوستت دارم را

و چه آسان رفتي...

كاش مي فهميدي وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه اي بود و نبود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:57  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  |