شعری از حميد مصدق از مجموعهي سالهاي صبوری
«من مرگ نور را
باور نميكنم
و مرگ عشقهاي قديمي را
مرگ گل هميشه بهاري كه ميشكفت
در قلبهاي ملتهب ما
مانند ذره
ذرهي مشتاق
پرواز را به جانب خورشيد
آغاز كرده بودم
با اين پر شكسته
تا آشيان نور
پرواز كرده بودم
من با چه شور و شوق
تصوير جاودانهي آن عشق پاك را
در خويش داشتم
اينك منم نشسته به ويرانسراي غم
اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان ديرپا
من را نشاندهاند
من را به قعر درهي بينام و بينشان
با سر كشاندهاند
بر دست و پاي من
زنجير، كندنيست
اما درون سينهي من
زخميست در نهان
شعري؟
نه،
آتشيست
اين ناسروده در دلم
اين موج اضطراب
من ماندهام زپا
ولي آن دورها هنوز
نوريست
شعلهايست
خورشيد روشنيست
كه، ميخواندم مدام
اينجا درون سينهي من زخم كهنهايست
كه ميكاهدم مدام
با رشك نوبهار بگوييد
زين قعر دره مانده خبر دارد
يا روز و روزگاري
بر عاشق شكسته گذر دارد؟»
