تبليغاتX
๑۩۞۩๑عــشـق سوخـته ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑عــشـق سوخـته ๑۩۞۩๑

...:::...به وبلاگ خودت خوش آمدی عزیزم ولی اگه نظر بدی بیشتر با هم آشنا میشیم پس حتما نظر بده ..:::..

شعری از حميد مصدق از مجموعه‌ي سال‌هاي صبوری

«من مرگ نور را
باور نمي‌كنم
و مرگ عشق‌هاي قديمي را
مرگ گل هميشه بهاري كه مي‌شكفت
در قلب‌هاي ملتهب ما
مانند ذره
ذره‌ي مشتاق
پرواز را به جانب خورشيد
آغاز كرده بودم
با اين پر شكسته
تا آشيان نور
پرواز كرده بودم
من با چه شور و شوق
تصوير جاودانه‌ي آن عشق پاك را
در خويش داشتم
اينك منم نشسته به ويرانسراي غم
اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان ديرپا
من را نشانده‌اند
من را به قعر دره‌ي بي‌نام و بي‌نشان
با سر كشانده‌اند
بر دست و پاي من
زنجير، كندنيست
اما درون سينه‌ي من
زخمي‌ست در نهان
شعري؟
نه،
آتشي‌ست
اين ناسروده در دلم
اين موج اضطراب
من مانده‌ام زپا
ولي آن دورها هنوز
نوري‌ست
شعله‌اي‌ست
خورشيد روشني‌ست
كه، مي‌خواندم مدام
اينجا درون سينه‌ي من زخم كهنه‌اي‌ست
كه مي‌كاهدم مدام
با رشك نوبهار بگوييد
زين قعر دره مانده خبر دارد
يا روز و روزگاري
بر عاشق شكسته گذر دارد؟»


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 21:41  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  | 

شعری از نغمه رضایی از مجموعه

شعر فریاد

کجایش خنده دارد این شب تاریک و بی سامان !
که ساعتهاست می‌خندی بر این ویرانه ویران

تو از اغاز عصر زخم و درد و بی‌کسی شادی
و یا از اینکه نزدیک است دیگر نقطه پایان؟!

چرا ازاد خندیدی ؟ندیدی؟ سوگ ازادیست
و هر کس پای خود را بسته بر زنجیر یک زندان

یکی در بند تنهایی خودش را سخت پیچیده
یکی از مرگ مینالد یکی از درد بی درمان

به ریش خویش می‌خندی که می‌بازی در این بازی
که حتی نغمه یادت نمی‌ماند در این دوران؟!

به چشم خویش می‌بینی که قرنی تلخ می‌اید
بگو اخر چه می‌خواهی بگویی با لب خندان

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 20:35  توسط ..::..عاشق دل سوخته..::..  |